پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

شیرین زبون

دختر خوش زبون من...باورم نمیشه از یه مامان و بابای بی سر و زبون یه موجود حاضرجواب از نوع شیرین زبونش به وجود بیاد!حیف که یادم میره خیلی حرفاتو بنویسم یا فیلم بگیرم که بعدا ها که بزرگ شدی بشینیم گوش کنیم و بخندیم!ولی هر از گاهی که یادم بیاد می نویسم. بابا هادی من صد دفه بهت نگفتم درو باز نکن؟؟ مامان زهرا من صددفه گفتم بهت رنگ خمیرها رو گاتی نکن! مامان فقط یه ذرررره اسنوخر سوار بشم میام میخوابم(به اسکوتر میگی اسنوخر!اینقدر گفتی که الان کلی فکر کردم تا یادم اومد درستش چیه!!هههههه) من اینگده که خوب گذا می خورم گدم بلند شده.ببین!(بعد تا جایی که بشه گودی کمرتو میدی تو و سینه ستپر می کنی تا ما ببینیم عجب قدی داری!) م...
31 شهريور 1392

سفر شيرين

پنج شنبه هفتم شهريور تهران رو به قصد سفر ترك کردیم.روز اول به سمت بندر انزلی رفتیم.یک شب موندیم و صبح مسیر رو به سمت اسالم آغاز کردیم.از یک ماه پیش برنامه سفر رو چیده بودم.ولی هفته آخر بس که عروس خوبی ام به مامان اینا پیشنهاد دادم باهامون هم سفر بشن تا بیشتر به هممون خوش بگذره. جمعه صبح راه افتادیم.تا اسالم حدود 70 کیلومتر راه بود.با مامان اینا اونجا قرار داشتیم.تو مسیر از جنگل های گیسوم هم رد شدیم که خیلی زیبا بودن.رسیدیم اسالم و رفتیم به سمت جاده معروف توریستی اسالم به خلخال.انصافا خیلی خیلیییییییی زیبا بود.طبیعت سبز بکر شفاف که ادم رو محو می کرد.اول های مسیر جنگلی بود مثل جاده دو هزار سه هزار شمال...بعد یکی دو تا پیچ یهو کلا ا...
21 شهريور 1392

دختر

ميگن دختر داشتن خيلي سخته.مسئوليتش سنگينه.مراقبتش حساس تره.جامعه مون مرد سالاره.خيلي چيزا به نفع اقايونه و ... كاري به ايناش ندارم.من عاااااااشق دخترم.خواهر يكي يه دونه من روزت مبارك دختر يكي يه دونه من روزت مبارك ...
16 شهريور 1392

باورم نمیشه...

دیشب هادی اومد خونه.شام خوردیم.حس میکردم تو همه ولی چیزی نمی گفت.بعد شام گفت:حامد اینا رفتن الیگودرز.گفتم اونجا چه خبر بوده؟لابد کار اداری دارن؟هادی گفت برای مجلس ترحیم...خشکم زد...گفتم کی؟؟؟دیدم چشماش قرمز شد...اصلا نمی خواستم به ذهنم هم بیارم که کی ممکنه فوت شده باشه....صاحب داروخانه ای که اونجا کار می کردن...همسایه غریبی شون....وااااااااای کاش ندیده بودمشون....یه مرد جوون ...خدایا چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   کیانا کوچولوی ناز چه زود بی بابا شدی عزیزم       ...
14 شهريور 1392

و اما مرداد!

دخترك قشنگم....چند وقته خيلي برنامه زمانيم محدود شده.به خيلي از كارام نمي رسم.نميدونم شايد به خاطر كلاس زبان باشه ولي خب راضي ام و احساس مفيد بودن مي كنم!! راستش گفتم از ماجراهاي بعد عيد فطر يه يادي بكنم تا به اميد خدا شهريور رو هم مثل مرداد خوب شروع كنم. عيد فطر مصادف بود با روز جمعه.دايي مهدي از اول هفته اومده بود تهران.عمه جون اينا هم روز قبل عيد اومده بودند.با هم تصميم گرفتيم روز جمعه بريم سمت فيروزكوه و تنگه واشي.صبح خيلي زود راه افتاديم.3 تا ماشين ديگه با هم بودن ولي ما جدا بوديم.ديگه بعد چندين روز گرسنگي،گفتيم يه صبحانه درست درمون بخوريم.وسطاي راه وايستاديم و كلپچ زديم بر بدن!!اونجا كه رسيديم بقيه رو ديديم.خيلي شلوغ بود....
2 شهريور 1392
1